
جمعه اولِ ماه بود، و اولين روز اكران "چهارشنبهسوري" در رشت.
بعد از ديدن فيلمهاي آبكي و بيمفهومي همچون «چپدست»، «زير درخت هلو» و «ازدواج به سبك ايراني»، بالاخره موفق شدم كه به تماشاي فيلمي بنشينم كه مفهومي را برساند و موضوعي را در من نهيب زند.
دوست ندارم داستان فيلم را اينجا روايت كنم، چون نه راوي خوبي هستم و نه اعتقادي به اين كار دارم. بهترين و لذتبخشترين روايتي كه از "چهارشنبهسوري" سراغ دارم، خودِ فيلمش است كه مصرّانه شما را به ديدنش ترغيب ميكنم.
از ديد من جالبترين قسمت فيلم آنجا بود كه پس از ديدن تمام جنگ و جدلهاي خانوادگي كه از «شك» زن و شوهري جوان و تقريباً مرفّه از يكديگر نشأت ميگرفت، تازه دامادي ساده و از طبقه ضعيف جامعه، وقتي كه همسر چادري، سادهپوش و بدون آرايشش را بدون چادر و با اندك آرايشي ميبيند كه از اتومبيلي در نيمهشب و كيلومترها خارج از شهر پياده ميشود، در حالي كه تمام عوامل ايجاد شك و شبهه مهيّا هستند، به سادگي به اين جواب قانع ميشود كه «بعداً برات توضيح ميدم» و با لبخندي به اعتماد، بجاي نابود كردن زندگيش، پايههايش را استوارتر ميسازد.
واقعاً همه چيز ساده است، كافي است كه بجاي كوه، به كاه بيانديشيم!
اميدوارم به قهرماني بعضي تيمها مربوط نباشه
حيفم آمد که بار نبريک نگم